X
تبلیغات
ماهنامه نبات کوچولو

ماهنامه نبات کوچولو

مجموعه ماهنامه های نبات در سه مجلد برای سنین 3 تا 12 سال

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت   توسط استاد کوچولو 

سربند یا حسین

دیروز مادرم

پیشانی مرا

با «یا حسین» بست

یک دفعه بغض من

با دسته های اشک

در کوچه ها شکست

وقت اذان ظهر

من سجده می روم

بر خاک کربلا

این یا حسین سبز

کرده ست سربلند

پیشانی مرا


برچسب‌ها: شعر سربند یا حسین, شعر سربند, شعر محرم, شعر کودکانه محرم, شعر کودکانه عاشورا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت   توسط استاد کوچولو  | 

اسیری حضرت رقیه

حضرت رقیه در واقعه عاشورا حدود سه یا چهار سال سن داشت که بعد از شهادت امام حسین(علیه السلام) و یارانش در عصر عاشورا به همراه دیگر زنان بنی‌هاشم توسط سپاه یزید به اسیری رفت.

اما داستان شهادت حضرت رقیه (علیها السلام). از درون خرابه‌های شام، صدای کودکی به گوش می‌رسید. همه آنهایی که در میان اسرا بودند، خوب می‌دانستند که این صدای رقیه(علیها السلام)، دختر کوچک امام حسین (علیه السلام) است. او حالا از خواب بیدار شده بود و سراغ پدرش را می‌گرفت. انگار که خواب پدرش را دیده بود. یزید دستور داد سر امام حسین (علیه السلام) را به دختر کوچک نشان دهند و او را ساکت کنند، اما وقتی حضرت رقیه (علیها السلام) و امام حسین (علیه السلام) باز هم به هم رسیدند، اتفاق جانسوزی افتاد.

و چنین شد که رقیه (علیها السلام)، هنگامی که سر پدر در آغوشش بود، جان سپرد. 


لعنت خدا بر دشمنان امام حسین (ع) و خاندان و یارانش

خدایا عشق امام حسین (ع) و خواهرم رقیه را برای همیشه در قلب من قرار بده

آمین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت   توسط استاد کوچولو  | 

زهیر


انگار با او قهر بود. هر جا که او برای استراحت می ایستاد؛ دور از او جایی را برای استراحت پیدا می کرد. شاید در دل با خود می گفت دوری و دوستی؛ شاید تا این حد تحمل نداشت که نزدیک او باشد و با او بشیند و برخیزد.

در هوای گرم حرکت می کردند و می رفتند. بعد از یک مدتی برای استراحت توقف کردند. باز هم از او دور بود. در چادرش نشسته بود که یک نفر آمد و گفت:«او می خواهد تو را ببیند.» زهیر نمی دانست چه کند. همسرش بعد از مدتی به زهیر گفت که « چرا نشسته ای؟ »

در دلش خاطراتی را مرور کرد. حس خاصی داشت. بلند شد و به سمت او حرکت کرد. داخل چادر او شد.

مدتی گذشت...

زهیر از چادر بیرون آمد. احساسی که در دلش بود در چهره اش نمایان شد. این زهیر دیگر آن زهیر نبود. زهیر حسینی شده بود.


برچسب‌ها: داستان محرم, محرم برای کودکان, داستان های محرم برای کودکان
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت   توسط استاد کوچولو  | 

یا حسین (ع)

یکی بود یکی نبود .امام حسین (ع) که امام سو م ماست در شهر مدینه زندگی می کردند.امام حسین (ع) همیشه مردم را به کارهای خوب دعوت می کردند وبه مردم می گفتند :از آدمهایی که کارهای زشت می کنند وبه مردم ظلم می کرنند همیشه دوری کنید .به خاطر همین حرفها یزید که خلیفه بود وبه مردم ظلم می کرد وهمیشه کارهای زشت انجام می داد با امام حسین دشمنی می کرد.

یک روز از کوفه نامه های زیادی برای امام حسین(ع) رسید.نامه هایی که مردم آنجا از امام حسین (ع) دعوت کرده بودند که آنجا برود تا مردم از او یاری کنند.بری همین امام حسین (ع) به سمت آنها حرکت کرد.ولی وقتی به سرزمینی نزدیکی کوفه که اسمش کربلا بود رسید ، دیدند به جای اینکه مردم به استقبالشان بروند سربازان دشمن به سمت آنها آمده اند تا با آنها بجنگند.امام حسین (ع) ویارانشان چند روزی آنجا بودند ودشمن هم آب را بر روی آنها قطع کرده بود .وهمه تشنه بودند.

ویک شب امام حسین (ع) به یارنشان گفتند که دشمن با من کار دارند شما می توانید بروید.ولی همه یارانش گفتند ما با تو هستیم .

روز بعد که روز عاشورا هست جنگ شد .وامام حسین (ع) ویارانشان بادشمن جنگیدند وبه شهادت رسدند ودشمن هم بی رحمانه سر امام حسین (ع) را از تنشان جدا کرد .

بچه ها:

برای همین ما هر سال روزعاشورا توی هیئتها یمی رویم وبرای امام حسین (ع) عزاداری می کنیم وسینه می زنیم وگریه می کنیم...پس یادتون نره روید وتوی عزاداریها شرکت کنید تا امام حسین (ع) هم همیشه از خدا برای شما خوبی طلب کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت   توسط استاد کوچولو  | 

دوستای جدا نشدنی

مسابقه                                                        مسابقه

بچه ها توی خونه ی ما یه چیزایی هست که از هم جدا نشدنی هستن.
مثل من و برادر کوچکم. ما اونا رو با یه مداد به هم وصل می کنیم که
هم دیگر رو گم نکن و بتونن از روی خطی که براشون کشیدیم
راحت برن پیش هم تا تنها نمونن. شما هم می تونین
این کار رو بکنید. یه مداد بردارید و شکل هایی
که با هم دوست هستن رو به هم وصل کنید

برای پاسخ به این سوال از طریق ابزار pencil در نرم افزار paint که در

تمام ویندوز ها موجود است؛ مسیر هاب مورد نظر را قرمز کنید و

تصویر بدست آمده را به آدرس زیر ارسال کنید و برنده ی

یک شارژ 2000 تومانی شوید


nabat.nabaty@yahoo.com

برچسب‌ها: مسابقه, جایزه, شارژ ایرانسل رایگان, شارژ همراه اول رایگان, خرید شارژ اینترنتی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391ساعت   توسط استاد کوچولو  | 

جشن بزرگ موش خرما (قسمت اول)

دهکده ایبل در جنب و جوش بود. فردا برای آن ها روز مهمی است. روز موش خرماها. پدربزرگی که تمام زمستان را خواب بوذه و فردا باید از سوراخش در پارک بیرون بیاید.

به عقیده مردم این دهکده، اگر پدربزرگ بتواند سایه اش را ببیند، زمستان 6 هفته ی دیگر ادامه پیدا خواهد کرد. در غیر این صورت، یک بهار خوب در راه است.

پرچم های جشن آسمان را پر کرده بود. نانوایی دهکده، کیک های تمشک با روکش ژله ای درست می کرد که دقیقا شبیه سر موش خرمایی بود که از داخل سوراخش بیرون زده.

تابلوی بزرگی روی پیشخوان نانوایی به مشتریان اعلام می کرد که با هر کیلو کیک یک عروسک موش خرمای مجانی داده می شود. همه هیجان زده شده بودند. البته، تقریبا همه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391ساعت   توسط استاد کوچولو  | 

گوش های بزرگ بانی کوچولو

بانی کوچولو از کنار اتاق رد می شد؛ در اتاق بسته بود. امام فهمید که مامان و بابا آن جا هستند. آن ها آرام با هم صحبت می کردند. بانی کوچولو صدایشان را شنید که می گفتند:«هفته ی آینده باید بریم...» خیلی ناراحت شد. او نمی خواست که از آن جا برود.
از خانه بیرون دوید تا به دوستش سنجاب خبر بدهد. سنجاب پرسید:«تو مطمئنی؟» بانی کوچولو گفت:«آره خودم با همین گوش هام شنیدم.» چشم های سنجاب پر از اشک شد و گفت:«من دلم برات تنگ می شه.» بانی کوچولو هم با گریه گفت:«خب منم دلم برای تو تنگ می شه.»
بانی به خانه برگشت و با ناراحتی پرسید:«مامان، چمدانم کجاست؟» مامان خندید و گفت:«می خوای بری مسافرت؟» بانی کوچولو گفت:«نه. ولی من شنیدم که شما با بابا درباره ی رفتن صحبت می کنین. من هم  می خواهم آماده بشم.»
مامان، بنی کوچولو را بغل کرد و گفت:«تو فقط یه قسمت از حرفای ما رو شنیدی.» بانی کوچولو گفت:«مگه ادامه هم داشت؟» مامان گفت:«بله، ما داشتیم درباره ی رفتن به بازار صحبت می کردیم. می خواستیم یه میز قشنگ برات بخریم. قرار بود که تو را غافلگیر کنیم.» چشم های بانی از خوش حالی برق زد و مامان را محکم بغل کرد. مامان با خنده ادامه داد:«ممکنه تو کوچولو باشی اما گوش های بزرگ و تیزی داری!»
منبع: ماهنامه نبات کوچولو
شماره 15


برچسب‌ها: بانی کوچولو, بانی خرگوشه, داستان بانی خرگوشه, قصه بانی خرگوشه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت   توسط استاد کوچولو  | 

مورچه

نگاه بکن یه مورچه

راه میره روی دیوار

مورچه داره می بره

یه دونه رو به انبار

مورچه ی ریزه میزه

همیشه گرم کاره

با این که خیلی ریزه

به کار علاقه داره

 

میگه باید کار کنم

دونه را انبار کنم

تو سرمای زمستون

نمی تونم کار کنم

توی فصل تابستون

کار می کنم فراوون

راحت و آسوده ام

توی فصل زمستون

شاعر: مهری طهماسبی

منبع: ترانه های کودکان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت   توسط استاد کوچولو  | 

یک قدم به جلو

سال ها بود که نیمکت پیر از وسط میدان تکان نخورده بود. از تماشای کلاغ ها و گنجشک ها و گربه ها خسته شده بود. نیمکت پیر، زیر سایه ی درخت چنار، حوصله اش سر رفته بود و آه می کشید.
اولین روز تابستان، دو دختر بچه به میدان آمدند. یکیشان روی نیمکت پیر و دیگری روی نیمکت رو به رو نشست. زیر چشمی به هم نگاه کردند، ولی با هم حرفی نزدند و با عروسکشان بازی کردند.
نیمکت پیر فکر کرد:«کاش می توانستم کاری کنم تا آن دو با هم دوست شوند. اما چه کاری از دست یک نیمکت پیر بی حرکت بر می آید؟»
نیمکت پیر غصه دار شد و بیشتر از همیشه آه کشید. درخت چنار عصبانی شد و گفت:«سرم را بردی از بس آه کشیدی! تو که چهار تا پا داری، چرا از جایت تکان نمی خوری؟»
نیمکت پیر ذوق زده شد. هیچ وقت فکر نکرده بود که از پاهایش استفاده کند. یک دفعه دلش خواست لی لی بازی کند؛ اما نکرد. دلش خواست به توپی که از کنارش قل می خورد بزند؛ اما نزد. دلش خواست دنبال گربه ها بدود؛ اما ندوید. ترسید که باغبان او را ببیند و پاهایش را توی سیمان فرو کند.

نیمکت پیر با خودش گفت:«امشب امتحان می کنم. اگر بتوانم راه بروم، به نیمکت رو به رو نزدیک می شوم؛ آن قدر نزدیک که آن دو دختر با هم دوست شوند.»

شب که میدان خلوت شد و آخرین کلاغ به لانه اش برگشت. نیمکت تمام نیرویش را جمع کرد و غیزززز!... یک قدم به جلو برداشت. یک قدم خیلی کوچولو. نیمکت پیر غمگین شد. این طوری خیلی طول می کشید تا به نیمکت رو به رو برسد. اما آن قدر خسته شده بود که همان موقع خوابش برد.
صبح روز بعد، نیمکت پیر با آمدن دخترها از خواب پرید. تمام نیرویش را جمع کرد و غیززززز!... یک قدم دیگر به جلو برداشت. یک قدم خیلی کوچولو.
همه ی گنجشک های درخت چنار با هم پریدند. دخترک روی نیمکت پیر، جیغ کشید. عروسکش را برداشت و دوید به سوی دخترک نیمکت رو به رو. در کنارش نشست. نیمکت پیر را با انگشت نشان داد و گفت:«این تکان خورد!» دخترکِ نیمکت رو به رو شانه بالا انداخت و گفت:«حالا چه بازی کنیم؟»
شب که میدان خلوت شد و آخرین کلاغ به لانه اش برگشت، نیمکت پیر خواست، شادی اش را با نیمکت رو به رو تقسیم کند. به او گفت:«دیدی چه راحت توانستم دو آدم کوچولو را با هم دوست کنم!»
نیمکت رو به رو جواب نداد. نیمکت پیر ادامه رفت:«فردا می خواهم با پیرمردها این کار را بکنم؛ همان دو نفری که عصرها رو به روی هم می نشینندو با هم حرف نمی زنند. ولی تو از جایت تکان نخوری ها!»

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1391ساعت   توسط استاد کوچولو  | 

برنده مسابقه هفته پیشِ نبات کوچولو

برنده مسابقه هفته پیشِ نبات کوچولو


سارینا کوچولو


با تشکر از دیگر عزیزانی که در این مسابقه شرکت کردند

در مسابقه این هفته شانس خود را بیازمایید


برچسب‌ها: مسابقه, جایزه, شارژ ایرانسل رایگان, شارژ همراه اول رایگان
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت   توسط استاد کوچولو  | 

تا حالا 3331 بار دانلود شده!!!

تا حالا  3331 بار دانلود شده!!!
تو نفر بعدی باش که دانلود می کنی و لذت می بری


وبلاگ ماهنامه نبات کوچولو


کتاب الکترونیکی
داستان های مصور (کمیک استریپ) بازی پر هیجان و پرطرفدار
AngryBirds



را در 16 صفحه، در قالب یک فایل پی دی اف منتشر کرد

برای دانلود فایل پی دی اف اینجا کلیک کنید


برچسب‌ها: AngryBirds, پرنده های عصبانی, کمیک استریپ, داستان مصور, کتاب الکترونیکی
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت   توسط کامپی دامپی  |